نگاهش معنی داره .... ولی نگاه من از روی کنجکاویه ! ....
روزها میگذره.... و نگاه های من هم معنی دار میشه ....
پسر ایده آلیه ...بهش فک میکنم ولی تو دل من آ ش و ب ه ....
نسکافه ازم دوره ... ولی این پسرک همه جا با منه ...
نسکافه رو باید،با کلی برنامه ریزی از قبل ببینم....ولی این پسرک هر وقت اراده کنم پیشمه...
وای خدای من .... زمان میگذره و من هم به این پسرک دل میبندم .....
پسرک عاشق شده ... ولی من ؟؟ فقط دلبسته !
حواس پسرک پی من است و حواس من پیش نسکافه ....
وای خدای من ... عذاب وجدان داره خفه م میکنه ..........
از اعتماد نسکافه س و ء استفاده کردم ....اگه بفهمه تحمل سنگینیه نگاهشو ندارم....
خودمم باورم نمیشه اشتباه به این بزرگی مرتکب شده باشم ....
ماه ها میگذره و من پیش پسرک از نسکافه دم نمیزنم....
وای خدای من ... منی که این همه حرف از وفاداری میزدم این بود سرنوشت من ؟؟؟؟
حالم داره از خودم بهم میخوره ....بـهم مـ یـ خـ و ره...
تو یه فضای ب س ت ه با همیم ! ...
پسرک دستمو میگیره ....دارم از ترس میمیرم ....
فقط تو دلم دعا میکنم که لباش به لبام نزدیک نشه ...
دستشو میندازه دور کمرم ....
خودشو بهم نزدیک و نزدیک تر میکنه ...
قلـبـــــم ... قلبم تُـ نـ د تُـ نـ د میزنه ...
تمام روزهایی که باهاش بودم دور سرم میچرخه ...
و باز نزدیک تر میشه ...
سرش رو میندازه پایین ...
لباش... لـ بـ ا ش .... لباش میره به سمت شونه هام.....
با دستاش،لباسم رو از کنار شونه هام پایین میکشه ....
شونه م رو میبوسـ ه .... با عطش خاصی این کارو میکنه...
بغض امانم نمیده ...
نـ سـ کـ ا فـ ه ...........................
خدای من ؟؟ ... این چه امتحانی بود ؟؟؟؟
چرا مــــ ن ؟؟؟ چـ ر ا مـــــــــــ ن ؟؟؟؟ :((
پسرک داره تو گوشم آروم حرف میزنه ...ولی جز صداهایی مبهم چیزی نمیشنوم.....
فقط دو تا چشمای پر از اشک نسکافه جلوی چشامه...
خودمو از بـغــ ل پسرک جدا میکنم ... دستمــو میگیره ...
نمیذاره برم ...
منُ توو بغــلـ ش مچاله میکنه ....
پشـتم بهشــه ....
آروم با خونسردی میگــه : شکلات ؟...من میخوام باهات ازدواج کنم...
داغ میشـــم ... داغ ِ داغ ...... !!
خدای من ؟؟ چـــ را ؟؟؟ چــــــــــرا مــــ ن؟؟؟؟
خودمو به سختی از بـغـ ل ش جدا میکنم ...
با سرعت به سمت در میرم ...
گریه میکنم ...جیغ میزنم ....
هنوز باورم نمیــشه من این کارُ کردم ... مـــ ن .... !!!
کوچه ها رو یکی یکی رد میکنم ...
پسرک به من میرسه ... نگام میکنه ......... راه فراری نیست ...
عشق ُ تو چشاش میبینم .... ولی چشای من ؟؟/ چشای من پر از حماقــته !
هزار بار به خودم لعنت میفرستم .....
با همون آرامشش میاد جلو ... دستامو میگیره ...
تا میاد حرف بزنه .... آلارم موبایلم منو از این کابوس بیدار میکنه ...
امروز همش توو فکر این خواب وحشتناک بودم ... آخه چرا باید چنین خوابی ببینم؟؟؟
منی که دست ازپا خطا نمیکنم ....
هنوز اون حس عذاب وجدان رو یادمه ...خیلی وحشتناک بود ... !!!
صبح نسکافه زنگ زد ... گفت شکلات ؟؟ چقد پکری ؟؟ ....
گفتم خواب بد دیدم ....
گفت حتما شام زیاد خوردی !!!
گفتم اتفاقا بدون شام خوابیدم ..............
صدای غمگینم اذیتش میکنه ..... هر کاری میکنه که از این حال منو در بیاره نمیتونه...
دلش طاقت نمیاره ...میپرسه مگه چه خوابی دیدی عزیزم؟؟؟
براش تعریف میکنم ..... البته با سانسور....
حالا اون ناراحت شد .....صداش کردم ..... ولی حالا اون بود که فکرش مغشوش شده بود!
خواستم از اون حالت درش بیارم...
به شوخی گفتم : هــــــی ، نسکافه خان ! حواست جمع باشه
خواب زن کـــــــــــجه !!! مواظب باش شما از این غلطا نکـنی !!!
(اگه پیشم بود دنبالم میکردُ یه ماچ محکم روو لپام میزدو میگفت : شکلات خیلی پــُر رووییییی)
توو فکرم که از پشت تلفن بلنـــد میگــــــه: شُــــــکُــــــلااااااااااااات..... خیلی پــُر رویــــــــــــی:))
خـنـــدید.... خــنـدید .... خـ نـ د یـ د !!!
روح من چطور این خنده هاشو نادیده گرفت ؟؟!!!
من هنوز از دست روح خیانت کارم دلگـــیرم ....
دلگیـــرم......
د لـ گــ یـ ر م ..............