تبليغاتX
لبـخنـد پنبــه ای - بازی اولین و بهتـرین ها !
خانـم شـکلات و آقای نسـکافه !

(کامنت ها رو جواب میدم )

سلام ! چـــگونـه اید ؟؟!! ...من ؟؟ میسیییییییی !!! خوووووووووب !!! خیلی بی معرفتم نه ؟؟ میدونم ...میدونم ...... !! ولی چکار کنم که دست خودم نیست !! خُدایی باید جای من باشین تا درک کنین که با این همه خستـــگی پشت کامپیوتــــر نشستن برام مــــــــــرگههههه !!!

این بازیُ توو وبلاگ گیلاسی دیدم ! برام جالب بود !! اگه واسه شما هم جذابیت داشت میتونین بازی کنین !! تمام پیوندای عزیزم٬به طور اختصاصی دعوتن !! ...Flower

 

اولين عشـق ...... !
نسکافه بـود .....
هنوزم شنيدن اسمش قلبـمو ميلرزونه ........!

 

 


اولين خجالتي که کشيدم ....!
دوم دبستان بودم ....
پسرخاله ي مامانم 1سال از من بزرگتر بود...
ازم خواست براش املاء بگم........
وقتي املاء تموم شد از خوشحالي پريد منُ يه ماچ کرد !!
واقعا نميدونم چرا اينقد خجالت کشديم !
شما که ميدونيد...قضيه همون حجب و حياي هميشگيه منه


 

 

اولين قهر من با بابام بود !
کلاس دوم بودم ... املاءم رو 19.75 شدم...
بابام باهام قهـر کرد ......
ولي همون قهــر باعث شد که تا آخر سال همه رو 20 بشم!

 

 


اولين دوست پسرم !
در سن 14 سالگي !....
واي که چقد احمق بودم !!
هنوز ياد اون استرس هام ميفتم ٬عمرم نصف ميشه !!
ياد اون حرف زدناي يواشکي ...........ياد ضايع شدنا :))
شکلات خنگول :))

 

 

 

اولين آشپزي ؟؟....
زرشک پلو ! الحق هم خوب دراوومد !!

 

 

اولين تصادف ؟
:))
مامانُ گذاشتم خونه ي خاله ش....ماشينُ واسه اولين بار برداشتم
پنج شنبه بود و با دوستام رفتيم ددر دوودوور ...
موقع برگشت وقتي خواستم برم دنبال مامانم، ماشين ُ حين پارک کردن٬مالوندم به ماشين خاله ي مامانم:)))
اصلا هم صداشو در نياوردم ! ...ولی عین سگ ترسیده بودم
هنوزم که هنوزه کسي نفهميد اون ماشينُ کي زد ُ در رفت :))

 

 

 


اولين خواستگار ....
هيچ وقت نذاشتم کسي اسم خواستگارُ پيش من به زبون بياره ....
چون بايد اولي و آخريش آقاي نسکافه باشه... !!!

 

 

اولين تقلب !!!
کلاس سوم دبستان ....
خيلي خسته بودم ...
شبش از مسافرت اومده بوديم ...
سر کلاس ، کتابُ زير ميزم گذاشتم ....
اون صفحه ي کتاب فارسي رو باز کردم ( کوکب خانم )....
خانم معلم هم شروع به گفتن املاء کرد ، منم قشنگ همه رو از کتاب نوشتم !
خوشم مياد تخت اول هم مينشستم...واقعا که خيلي خجسته بودم!

اتفاقا ۲۰ هم شدم ... ولی فهمیدم واقعا ۲۰تقلبی هیچ لذتی نداره ...

 

 

 

اولين باري که حس کردم خيلي بزرگ شدم...
آمادگي بودم ....روز اول کلاس بود...
مامانم منُ تا دم در بُرد ...برگشتم گفتم مامان بــرو !
 مامانم رفت ...ولي وقتي تنهایی رفتم بالا،يه عالمه بچه ي زر زرووُ با ماماناشون ديدم...
حس خوبي بود ...فک ميکردم ديگه آدم شدم ! چه ساده بودم من ........

 

 


اولين شغل منتخب من !
معلمم از همه ي بچه ها پرسيد که ميخوان چي کاره بشن...!
وقتي به من رسید بهش گفتم ميخوام خلبان بشم !

يعني واقعا نميدونم توو سن 6سالگي چي فکر ميکردم که خودمُ خلبان ميديدم :))

 

 

اولين دوست من .....
الميرا ميرميرائي ............
توو  مـهد "  خانه ی کودک "   با هم دوست بوديم .......نمیدونم چرا اینو گفتم... !

 

 

اولين لوازم آرايشم يه سايه ي نقره اي بود که از وسايل مامانم کش رفته بودم !
واي که وقتي ميزدمش فک ميکردم سوفيا لورن شدم :))  !

 

 

اولين باري که خواب ديدم ۵ سالم بود .....
خواب ديدم يه گرگ از پنجره ي اتاقم اومدهُ در میزنه ...میخواست منُ ببره .....
هنوزم اون صحنه رو يادمـه ......خیلی ترسیده بودم ....خیلی

 

 

 

اولين ترس......
روز تولدم بود .......
تولد 12-13 سالگي٬شبش که مهمونا رفتن ٬من توو اتاقم خوابيدم !
(اتاق من و داداشم يکي بود)و اون شب پسرعمه م پيش ما موند...نيمه هاي شب بود که حس کردم يه چيزي داره با آرامش کامل٬ بدنمُ لمس ميکنه ...وقتي پا شدم با سرعت نور رفتم توو اتاق مامانم اينا !
بعد گذشت اين همه سال هنوز ميترسم لحظه اي با پسري تنها باشم ....
...
از اين موردا زياد داشتم که اين اوليش بود !! اصولا من تجاوز پسند بودم !!!

نوشته شده توسط خانم شكـلات در ساعت 23:58 | لینک  |