تبليغاتX
لبـخنـد پنبــه ای
خانـم شـکلات و آقای نسـکافه !

www.viv2.blogfa.com

بچه ها اینم خونـه ی جدیدم !!!

که راحت و بی دردسر بتونم پذیرای مهمون های عزیزم باشم !!!

نوشته شده توسط خانم شكـلات در ساعت 13:14 | لینک  | 

سلام ! چــُطــوُریـن ؟ :)) !!!

یعنی گـند بزنن به من و به اون پست نوشتنم !!!
در راستای پست قبلـی هریک از دوستان که منــو میبینــه میگــه : وایییییی ! شُکُلاااااااااات !
هر وقت میرم دستشــویی ( از نوع فرنگیش ) خنده م میگیره و تو میای جلـوی چشـمم !

یعنی واقعاااااً ً ً خوشحالم که دوستان درچنین مکان مقــدسی به یاد من میفتن !!
باز جای شُکرش هست که وقـتی آب به باسـ ن مبارکشون برمیگرده من براشون تداعـی نمیشم !
واالله :))

بعضی از دوستان برام  آفلاین گذاشتن که گویا براشون فیـ لتر هستم !!
انگاری پست قبلی خیلی مسـتـ هجن بودش :))

هــی میخواستم زودتر بیام اون پست رو عــوض کنم که اینجوری توو خاطره ها ثبت نشم
 ولی مگه این امتحانات شُـخمی من میذاشتن یه ثانیه دستم به کامپیـوتر برسه ؟؟


خوووووولاصه ، بالاخره این تـرم هم تـموم شد و من در خدمت دوستان گرامی هستم !!
عرضم به خدمتتون توو این هفـته های اخیر اتفاق خاصی رخ نداد ! واسه همین تصمیم گرفتم
دوتا سوتی و گاف هامُ لـو بدم !! :))


چندسال پیــش زن عمـوم میخواست بره به مامانش سر بزنه،به منـم گفت که باهاش برم !!
وقتــی که وارد خونـه شدیم،یه بــوی بس فجیعی به مشامم رسید !
هــی به خواهر زن عمـوم( که خیلی باهم دوستیم) گفتم : واییییییی ! اینجا یه بویی میاد !
هــی اون میگفت نـــــــــــــه ! چه بویی؟؟ من که چیـزی حس نمیکنــممممم !!!
منم دوباره میگفتم : وایییییییی !! چطوری حس نمیکنی ؟؟؟
بعد از چند دقیقه داد زدم که : آرهههههههههههه ! فهمیــدم بوی چیـــه !!!بوی تریـاک میادددد !!!
یهـــو تمام جمع زرد شدن که نـــــــه ! بوی تریاک چــیه ! هرکی یه طرف میدوویید ! یکی پنجره رو باز میکرد ! یکی خوشبوکننده میزد ! یکی حرفُ عوض میکرد!
از اون ور زن عــموم پرید یه عطــر آورد داد به من که نگا کــن ، بــوی اینـه !!
منم دیگه دیدم وضع متشنج شده،خفه خون گرفتم :))

خلاصه وقتی برگشتم خونه ،داشتم با بابام صحبت میکردم گفتم : وای بابااااا ! یه بوی تریاکی میداد خونه ی مامان پرستو (زن عموم )
بابامُ انگاری برق گرفت ! بعد یهـو رنگش قرمز شد ! بعد آبی شد ! بعد زرد شد ! بعد گلبهی مایل به سبز شد ! آخر سر بنفش شدُ گفت : تووووووووو بوی تریاکُ از کجا میشناسی آخه؟؟؟
شکلااااااااااااااات ؟؟ اونجا که چیزی نگفـتیییییییییییییییییییییی ؟؟؟ شکلااااااتتتتتتتتتت ؟؟؟
من منم با قیافه ی سوپر مظلومانه گفتم : خب مگه چیه ؟ اتفاقا گفتم !! مگه اونجا کی تریاکی هست که بخواد ناراحت بشه ؟؟
بابام که دیگه رنگش سیاه شده بود گفت : شکلاتتتتتتتتتتتتتتتتتتت ! بابای پرسـتوووووووووووووو !!! ( زن عموم )
 
وایییییییییییی !!! یعنــی 1درصد هم فک نمیکردم ! خب اصـــــــلا به قیافه ی پدر پرسـتو ( زن عمـوم ) نمیخورد که از این کارای بد بد بکنـه! بغضض

از اون سال هر وقت پدر پرستو رو میبینم خجالت میکشـم ! نمیدونم شاید اون از من خجالت میکشه :)) !!

 

 


گاف بعدی مربوط میشـه به دوران دبیرستانـم !!
یه پســری بود که بدجــوری در دام ما افتاده بود ( آیا کنایه از عاشق شدن میشه ؟ :)) )
یعنی به صورت توهم زایی از نوع کلاسیکش دنبال مـن بود !
هرجا میرفتم میدیدمش ! دم کلاس ! دم مدرسه ! توو خیابون !!
هرجا که بودم ، اوشون هم ظاهر میشدن !!!
طی اعمال سری شماره موبایل منو پیدا کردُ بیشـتر از قبل روو مـُخ من راه میرفت !!
هرچی میگفتم من نمیخوام باهات دوست باشم ولی اصلا متوجه نمیشد !!!
 توو اون دوران من سردردهای زیادی میشدم ، واسه همین زیاد دکتر میرفتم و
اوشون هم میدید که من همش در رفت و آمد بین مطب های دکتر هستم!

واقعا دیگه از دستش کلافه شده بودم !یه روزبه مغــزآکبندم  فشاری آوردم که کاش نمیاوردم ! :))
بهش گفتم : ببین ! دکـترها از سـَـرم عکس گرفتن ودیدن تووش یه چیزایی هست که نباید باشه !
اگه عمـرم کفاف بده دکترا منو عمل میکنن و به هیچوجه نباید عصبی یا هیجان زده بشم که واسم خیلی بده !
و بدون که رفتار و پیشنهاد تو منُ از همه چیز بیشتر ناراحت میکنه !
 پس خواهش میکنم برو،بذار این چند روزُ از زندگیم لذت ببرم!
.....
بعد از این حرفا که خداییش خیلی موثـر بود اوشون گفت من میرم فقط واسه سلامتـی تو  !
خوولاصههههههههه !
گذشت و گذشت که من کنکــور قبول شدم !! اونم دقیقا تووی دانشگـاه اوشـــون ! غشششششش

هر وقت منُ میبینه سرش رو برمیگردونه !
نمیدونم ....شاید هنــوز نگران روز رفتن من از این دنیای فانیه
یا اینکه فهمیــده بدجور پیچوندمــش ،دلش میخواد سر به تن من نباشه !!

غششششششششش !! =))

نوشته شده توسط خانم شكـلات در ساعت 14:4 | لینک  |