تبليغاتX
لبـخنـد پنبــه ای
خانـم شـکلات و آقای نسـکافه !

  هنــدونه بـده قــاچ کنیــــم !                                                            

                     لـپت رو بده مـــــــاچ کنیـــم  !!!

 

یـلدای دوست داشتنی مبارک !!!

                        شبی٬ رویـایـی داشتـه باشـین !!!

نوشته شده توسط خانم شكـلات در ساعت 23:14 | لینک 

با خانواده ي گرام نشسته بودیم و سرخوشانه TV میدیدیم... !
 که کانال RTL داشت يه مسابقه پخش میکرد !
مسابقه ش اينجوري بود که قسمت کوچيکي از يه تصوير و عکسي رو نشون ميداد و بايد حدس میزدیم که اون عکس چيه!
خلاصه عــکس رو که نشون میداد،همه جوگير ميشديم و زِرت زرت جواب ميداديم !
سر يه عکس من گفتم : هنـــــــــــــــــــدونه ست !
بابا گفت : نه ! بادکنکــــــــــــــــه !
مامان گفـت : آدامـســــــــــه !!!
دوباره من گفتم نـــــه... پستونـــــک !!!

بعد که عکسُ کامل نشون دادن يک عـدد کـا.ندوم ظاهر شد !!!!
سر عکساي بعدي، ديگه همه ساکت بوديم و فقط سوت ميزديم !!!

 

 

 

 

حدود 1سال پیش،یه پسـری بود که از هر نظر اوکی بود !
 مهربون،خوشتیپ،خوش اخلاق،با ادب،فوتبالیست،گیتاریست،هنـرمند،تحصیلکرده.....
جدا ایده آل بود !!!...   (مثلا فک کن این شکلک یه پسره ایده آل )
خوووووووولاصه این آقا پسر نمیدونم شماره ی منو چطوری پیدا کرد و باب آشنایی رو با من ریخت!!
گیـــر بود از نوع شونصد پیچ !!!
هر چی بهش میگفتم آقا جان من دوس پسر دارم؛جان من کوتاه بیا،زیر بار نمیرفت !
بعد از چندهفته فکری به ذهـنم رسید !!
از یکی دوستام خواستم چند مدت با پسـره باشه تا از فکـر من بیاد بیرون !!...
اتفاقا دوستای خیلی فابریکی واسه هم شدن ! منم سرخجسته تر از همیشه که دوتا کفـترعاشقُ بهم رسوندم!

چند روز پیش پســره بهم اس مس داد : شکلات برو تقویمُ نگا کن !!!
رفتم تقویمُ نگا کردم .هیچ روز خاصی نبود...
 بهش گفتم : 15 آذر شهادت مظلومانه ی زائران در خانه ی خدا ؟؟!!!خب که چی ؟؟؟

جواب داد: نــــه...امروز 1سال از روزی که اولین اس ام اسُ واست فرستادم گذشتـه !!                                                                                                                         یعنی قیافه ی منُ توو اوون لحظه تصور کنین !! تمام این یه سال پشــم بود !!
گـُه بگیرن این نقشه کشیدنه منو !!!

(خدا رو شکر که نسکافه اینجا رو نمیخونه ، وگرنه فردا این وبلاگ به علت فوت نانویسنده حدف میشد )

 

 

 

با این همه کارایی که دور و برم ریخته عین افغــانی های بیکار ( شرمنده ی آقای خالد حسینی ) با دوستان پاشدیم رفتیم نمایشگاه لوازم آرایــش !
واییییییییییییییییییی...واقعا مزخرف بود !!!
هرچی لوازم آرایش سرطانی میخواستی اوون تـو پیدا میکردی ! مـردم هم عین چی خرید میکردن !!
من عادت دارم هرجایی که میرم باید یه چی واسه خودم و آقای نسکافه بخرم !!!
آقا جون هرچقد زور زدم تا چیز به درد بخوری پیدا کنم،موفق نشدم !
 فقط یدونه از اون پـَدای لاک پاک کن واسه خودم با دو بسته پـد عینک پاک کن واسه آقای نسکافه خریدم !
یعنی من شاهکــــــــــارم به خــدا !!!
هر دفعه نسکافه زنگ میزد: میگفتم اگه گفتـــــــــــــــــی براااااااااات چی خریدممممممممممم؟؟؟؟
عینک پاک کــــــن ! :)) بعد عین احمقا میخندیدم !
تا شب همش همینو ازش میپرسیدم !!

توو یه غرفه فروشنده هه بهم گفت لطفا دستتون رو بیارین،بعد زِرتی یه مایعی رو ریخت توو دستم !
حالا من دارم منگ نگاش میکنم میگممممممممممممممممم من اصلا دوس ندارم دستم چرب باشههههه...این چیــه ریختین توو دستم ؟؟
فروشنده هه میگه: نه خانم .این نرم کننده پوسته.یکم صبر کنین ،الان چربیش میرهههههه
چند مین میمونم...لامصب عین ِ .... به دستم چسبیده و پاک نمیشه !!!
با روان خراب شده از غرفه میام بیرون !
آخه یعنی چی عین خر دست آدمو میگیری اون مایع بیخودتو روو دست آدم خالی میکنی....
تا فرداش هرچقد دستمو میشستم باز چربیشُ حس میکردم !! ایییییییییییییش

 

 

 

 

همون چند وقت پیشی که رفته بودم پشمالاسیـون،داشتم واسه خانومـه از موهای زیر پوستـی مینالیدم !!
من یه مرضی دارم وقتی موهای تنم میخواد بلند بشه درد میگیره !
یعنی وقتی مـو بخواد مسیر زیر پوست تا بیرون پوست رو طی کنه ، دهن من سرویس میشه !
خانومه بهم گفت: بهترین راه حل اینــه که بدنت رو کیســه بکشی !!!
خووووووولاصه،اینجا یه بازار محلی هست که هرچی از این آت و آشغالا بخوای تووش هست !!!
منم تا کیسه رو دیدم خریدمـش !! ( کیسه نوعی لیف هست که خیلی خیلی زبــر ِ )
امـروز به صورت کاملا جـَوگیرانه رفتم حـموم !
و با تمام زوری که داشتم خودمـو سابیدم !  
د ِ بساب... د ِ بساب ....... !!!
ولی وقتی از حموم اومدم یه سوزش وحشتناکی داشتم که نگو!یه باد بهم میخورد نفـسم میرفت!!
 باور کنین 100لایه ی رویی پوستم نابود شـد  !!
بعد مامانم هی دعوا میکردُ غــر میزد که نباید اونقد اونومحکم به تنت میکشیدی ُ خودتو داغـون کردی !!!
ولی الان خوشحال خوشحال اینجا نشستم !
 دلتـــون بسـوزه..تا آخر عـمر دیگه هیچ مویی زیر پوسـتم نخواهم داشت...
یعنی اصلا دیگه پوسـتی نمونده تا زیرش مـــو در بیاد .......

غشششششششششششششششششششششش

نوشته شده توسط خانم شكـلات در ساعت 0:0 | لینک  | 

یکی از دوستام میخواست دوست پسرش رو امتحان کنه،با شماره ی ناشناس به پسـره اس مس میده که من جــ.نده ام!
یه چند روزی با هم اس ام اس بازی میکنن و بالاخره باهم قرار میذارنُ،پسـره هم خیلی شیکُ خوشکلُ خجسـته میره سـر قرار !

هیچی دیگه ! بعدش باهم بهم میزنن !!! یعنی واقعا انتظار داشتین دختره ببخشتش ؟
 نه عزیزم !فیلم هندی نی که !
حالا خوبه که دخـتره فقـط بهم زد !
 اگه من جای دختره بودم، آب دستشویی خونه ی پسره رو قطع میکردم ، بعد توو آفتابه ش اسید میریختم تا اونجاش بسوزه که دیگه نتونه از این غلطا بکنه!
شایدم اونجاشو میبریدم مینداختم جلوی سگ !... نه..نه ! همون اسید بهـتره !

 

 

به آقای نسکافه اس مس میدم : کاشکی من ویرگول بودم،تا هر وقت بهم برسی مکث کنی!
بهم جواب میده : عزیزم، من به شما نرسیده میمکثـــــم !!

یعنی من رسما کشته مرده ی این جوابای عاشقونشم !

 

 

کارگر عموم،صبح که اومد سرکار چشاش قرمز بود، عموم ازش پرسید: حمید؟؟ چرا اینقد خسته ای؟؟
حمید گفت : آخه گاوم سنگ کلیه داره ، بردمش دکتر ! دکتر گفت باید یه عالمه دلستر بخوره و راه بره تا سنگش بیفته ! 
منم تا صبح داشتم گاوم رو دور حیاط میچرخوندم تا سنگش بیفته !!!

الهی بگردم ! حتما گاوش خیلی درد کشید !!!

 

 

پنج شنبه رفته بودم پشمالاسیون !( اپلاسیون ) !
زنه بهم گفت بعد از اینجا کجا میری؟؟؟
گفتم میخوام برم مهمـونی !
گفت : خب میذاشتی شنبه یا یه روز دیگه میومدی تا بعد از اینجا یه راست بری خونه ! آخه همه اینقد درد میکشنُ مینالن که واسه مهمونی رفتن دیگه انرژی ای واسشون نمیمونه ! 
گفتم : آخه روز دیگه ای به پای امروز نمیرسه که ! شب جمعه ست و ثـوابی دارد بس عظـیـــــــم !
نمیدونم چرا بعد از این حرفم تمام آرایشگاه رفت روو هــــوا از خنده !

 

 

پ.ن دوستانه،پندانه،مهربانانه : اگه وقت و  جـونتون رو از سر راه نیاوردین از دیدن فیلم چارچنگولی منصرف بشین ! خیلی وقت بود فیلمی به این چـــــــرتی ندیده بودم !

نوشته شده توسط خانم شكـلات در ساعت 20:43 | لینک  | 


از صبح سرم خيلي شلوغ بود ...يعني واقعا خسته شده بودم...
وقتي آقاي نسکافه بهم زنگ زد ، يکم بي انرژي جوابشو دادم !
اونم زِرتـی به شوخي گفت : شُکلاااااااااتتتتتتت ،امروز که نـه 1هفته قبل از پريودته،نه پريودي،نه 1هفته بعد از پريودته،نه امروز جمعه ست! پس چرا اينقد هاپويي؟؟
+یعنی واقعا خوشحالم که اینقد همه به من توجـه دارن

 

 

چندوقت بود با يه پسـري چت ميکردم که توو رشته ي حقوق خيلي وارد بود !
بيشتر چتـمون هم محور همين موضوع ميگشت ! تا اينکه شماره ش رو بهم داد تا هروقت مشکلي داشتم بهش زنگ بزنم !
خووووووووووولاصه ! منم که دخـتر خووووووووب،گــُــــــل ،زِرتـي رفتم به نسکافه گفتم که : عزيز دلمممم،عيبي نداره اگه مشکلي تو درسم داشتم با يه پسري که چندين وقته توو چت ميشناسمش در ميون بذارم؟؟
..... نميدونم کجاي حرفم اينقد بد بود که نسکافه ژونم اينقد داغ کردُ دلش ميخواست کله ي من بکنه که تو اصلا غلط ميکني  چندين وقته باهاش چت ميکني والان ميگي، بعد پرروو پرروو ميخواي باهاش تلفني هم حرف بزني؟؟تو خودت مشکل هزار نفرُ حل میکنی،از کی تا حالا یکی باید مشکل تو رو حل کنه؟؟...
بعد طبق معمول منم که خدای طلبکاری گفتم : باشه دیگههه !! معلومه به من اعتماد نداری.مگه گفتم میخوام با پسره ( بیــــب (اینجاش سانسور شدش) ) .... که تو اینجوری میگی ؟؟ ...نه ! اصلا نباید بهت میگفتم و یواشکی حرف میزدم تا قدر این صداقتمو بدونی!
....
بعد گفت : نه شکلات جان ! اصلا موضوع این نیست !مشکل من شما نیستی!
 من به شما اعتماد دارم ، ولی به پســرا نه !

خووووولاصه اینقد رو مخش را رفتم که بالاخره پذیرفت هروقت مشکلی داشتم با آقای چتی در میون بذارم! ...................یعنی اصلا اون دلش نمیاد حرف منو زمین بندازه ! در جریانی که ؟ ...

 

 

تـو خيابونم ... يـه آقاي بور ِ قد بلند ِ خوش قيافه ي جنتلمن ِ خارجي که بعد فهميـدم توريسـته، اومد جلو،اجازه گرفت تا ازم عکس بگيره ! 
فک کنين من با چه اعتماد به نفسي رو به دوربين لبخند زدمُ اونم زِرتي ازم عکس گرفت !
خلاصه خواستم بگم معروف شدم ! :)) عکسم تو آلمان پخش شد  ! 
وقتی به نسکافه گفتم ،فقط چپ چپ نگام کرد ! ایـــــششششششش !

این شکلک آقای نسکافه ست در ۵سال آینده !!!

 

 

توو پست قبل یادم رفت اولین سوتیم رو بگم !!
3سالم بود ! تازه به حرف اومده بودم !.... خاله ی مامانم هر وقت منو میدید بهم میگفت میـمون (یعنی از همون بچگی به من لطف داشت ( آیکون اشک شوق از پهنای صورتم میچکه الان) )
خوووووولاصه ، یه شب دوستای بابام اومده بودن خونه مون ! مامانُ بابام هم خیلی باهاشون رودربایستی داشتن!
دوستای بابام یه زن و شوهر بودن با یه دختر که تازه به دنیا اومده بود !
وقتی که مهمونا اومدن، مامانم منو صدا کرد : شُکلااااااااااااات ، بیا نی نی رو نگا کن چقد خوشکله!
منم زرتی گفتم : آره،خیلی میمــون ِ !!
بماند که چقد مامانُ بابام شرمنده شدن و از خجالت دلشون میخواست دیوارُ گاز بگیرن !فک کنم همون شد که دیگه از اون وقت تا حالا خونه مون نیومدن !!

(این شکلک بابامه که از غصه ی کارای  من همه ی موهاش ریخت)

 

 

 


عکسم رو گذاشتم کنارصفحه ی مسنجرم !
یکی از دوستام پی ام میده میگه چقد شبیه دیانا هستی !!
 بعد از کنجکاوی میفهمم دیانا خانم  بازیگر فیلم پورنو هستن !!

 
دیرتر یکی دیگه از دوستام پی ام میده .
شکلات ؟؟...
جانم؟؟
حیف که نه پسرم،نه لس بین ! آدم دلش لباتو میخواد !
+خاک تو سر  شهوت انگیز من !

 

دوباره یکی دیگه از بچه ها پی ام میده :
تا به حال کسی بهت گفته توو این عکس شبیه آنجلینا جولی افتادی؟؟
(اینجا دیگه من خودشیفتگیم میزنه به سقف٬سقفُ میشکونه میرسه به آسمون٬احتمالا خورده به شکم خُـــدا  )

 

چند دقیقه بعد یکی دیگه پی ام میده !
سلام !
+نمیشناسمش.جواب نمیدم !
چندین بار واسه خودش پی ام میده ! بازم جوابشو نمیدم !
زرتـی میگه عکست رو واسم سند میکنی؟؟؟
بازم جوابشو نمیدم !
آخر سر میگه : فک میکنی چه گوهی هستی که جواب منو نمیدی.
مادر(بِیِــــــــــــب) ... کی.. تو کُ..ت.. (بیـــــــــب ) ! گای..... (بیــــــــب ).
دهنتُ .... ( بیـــــــــــب ) !!! خوار.....(بیـــــــــــــب).پدر....(بیــــــب) ....کو.....(بیــــــب )

ولی بازم جواب نمیدم !!! !!! ایـــــــــــــــشششش

نوشته شده توسط خانم شكـلات در ساعت 17:6 | لینک  | 

(کامنت ها رو جواب میدم )

سلام ! چـــگونـه اید ؟؟!! ...من ؟؟ میسیییییییی !!! خوووووووووب !!! خیلی بی معرفتم نه ؟؟ میدونم ...میدونم ...... !! ولی چکار کنم که دست خودم نیست !! خُدایی باید جای من باشین تا درک کنین که با این همه خستـــگی پشت کامپیوتــــر نشستن برام مــــــــــرگههههه !!!

این بازیُ توو وبلاگ گیلاسی دیدم ! برام جالب بود !! اگه واسه شما هم جذابیت داشت میتونین بازی کنین !! تمام پیوندای عزیزم٬به طور اختصاصی دعوتن !! ...Flower

 

اولين عشـق ...... !
نسکافه بـود .....
هنوزم شنيدن اسمش قلبـمو ميلرزونه ........!

 

 


اولين خجالتي که کشيدم ....!
دوم دبستان بودم ....
پسرخاله ي مامانم 1سال از من بزرگتر بود...
ازم خواست براش املاء بگم........
وقتي املاء تموم شد از خوشحالي پريد منُ يه ماچ کرد !!
واقعا نميدونم چرا اينقد خجالت کشديم !
شما که ميدونيد...قضيه همون حجب و حياي هميشگيه منه


 

 

اولين قهر من با بابام بود !
کلاس دوم بودم ... املاءم رو 19.75 شدم...
بابام باهام قهـر کرد ......
ولي همون قهــر باعث شد که تا آخر سال همه رو 20 بشم!

 

 


اولين دوست پسرم !
در سن 14 سالگي !....
واي که چقد احمق بودم !!
هنوز ياد اون استرس هام ميفتم ٬عمرم نصف ميشه !!
ياد اون حرف زدناي يواشکي ...........ياد ضايع شدنا :))
شکلات خنگول :))

 

 

 

اولين آشپزي ؟؟....
زرشک پلو ! الحق هم خوب دراوومد !!

 

 

اولين تصادف ؟
:))
مامانُ گذاشتم خونه ي خاله ش....ماشينُ واسه اولين بار برداشتم
پنج شنبه بود و با دوستام رفتيم ددر دوودوور ...
موقع برگشت وقتي خواستم برم دنبال مامانم، ماشين ُ حين پارک کردن٬مالوندم به ماشين خاله ي مامانم:)))
اصلا هم صداشو در نياوردم ! ...ولی عین سگ ترسیده بودم
هنوزم که هنوزه کسي نفهميد اون ماشينُ کي زد ُ در رفت :))

 

 

 


اولين خواستگار ....
هيچ وقت نذاشتم کسي اسم خواستگارُ پيش من به زبون بياره ....
چون بايد اولي و آخريش آقاي نسکافه باشه... !!!

 

 

اولين تقلب !!!
کلاس سوم دبستان ....
خيلي خسته بودم ...
شبش از مسافرت اومده بوديم ...
سر کلاس ، کتابُ زير ميزم گذاشتم ....
اون صفحه ي کتاب فارسي رو باز کردم ( کوکب خانم )....
خانم معلم هم شروع به گفتن املاء کرد ، منم قشنگ همه رو از کتاب نوشتم !
خوشم مياد تخت اول هم مينشستم...واقعا که خيلي خجسته بودم!

اتفاقا ۲۰ هم شدم ... ولی فهمیدم واقعا ۲۰تقلبی هیچ لذتی نداره ...

 

 

 

اولين باري که حس کردم خيلي بزرگ شدم...
آمادگي بودم ....روز اول کلاس بود...
مامانم منُ تا دم در بُرد ...برگشتم گفتم مامان بــرو !
 مامانم رفت ...ولي وقتي تنهایی رفتم بالا،يه عالمه بچه ي زر زرووُ با ماماناشون ديدم...
حس خوبي بود ...فک ميکردم ديگه آدم شدم ! چه ساده بودم من ........

 

 


اولين شغل منتخب من !
معلمم از همه ي بچه ها پرسيد که ميخوان چي کاره بشن...!
وقتي به من رسید بهش گفتم ميخوام خلبان بشم !

يعني واقعا نميدونم توو سن 6سالگي چي فکر ميکردم که خودمُ خلبان ميديدم :))

 

 

اولين دوست من .....
الميرا ميرميرائي ............
توو  مـهد "  خانه ی کودک "   با هم دوست بوديم .......نمیدونم چرا اینو گفتم... !

 

 

اولين لوازم آرايشم يه سايه ي نقره اي بود که از وسايل مامانم کش رفته بودم !
واي که وقتي ميزدمش فک ميکردم سوفيا لورن شدم :))  !

 

 

اولين باري که خواب ديدم ۵ سالم بود .....
خواب ديدم يه گرگ از پنجره ي اتاقم اومدهُ در میزنه ...میخواست منُ ببره .....
هنوزم اون صحنه رو يادمـه ......خیلی ترسیده بودم ....خیلی

 

 

 

اولين ترس......
روز تولدم بود .......
تولد 12-13 سالگي٬شبش که مهمونا رفتن ٬من توو اتاقم خوابيدم !
(اتاق من و داداشم يکي بود)و اون شب پسرعمه م پيش ما موند...نيمه هاي شب بود که حس کردم يه چيزي داره با آرامش کامل٬ بدنمُ لمس ميکنه ...وقتي پا شدم با سرعت نور رفتم توو اتاق مامانم اينا !
بعد گذشت اين همه سال هنوز ميترسم لحظه اي با پسري تنها باشم ....
...
از اين موردا زياد داشتم که اين اوليش بود !! اصولا من تجاوز پسند بودم !!!

نوشته شده توسط خانم شكـلات در ساعت 23:58 | لینک  |