¤ داداشــم چند ميني هست كه دستشويي رفتــه....
منم اين ور دارم ميتــركــم ....
شكمم رو گرفتــم و داشتـم ديـوارُ گاز ميگـرفتم كه اومــد !
با اخــم نگاش ميكـنمُ ميگـم : يكـم ديگه توو دستشـويي ميمونــدي .
با يه لبخــندي از كنـارم رد ميشه و ميگه لامصب بدجــوري كشش دارههههههه !!!
تا در دستشويــي رو باز كـردم ، يـه بـــوي خوشـاينـدي به مشامم خورد... بازم با اخم بهش گفتم : آخه داداشه من، يكم مراعات نفر بعدي هم بكـن كه بدبخت ميخـواد بعد تو بياد!!
تــو دستشويي (نشسـتم) با خـودم ميخونم : هنوزم زمستون ، به يادت بهـاره ... تو قلبم كسي جز،تو جايي نداره ... صداي دلم سازه ناسازگـاره ...سكوتم به جز تو صـدايي نداره !!!
وقتـي از دستشويي اومدم بيــرون ، دادشم رو ديدم كه رو مُبل لـم دادهُ بازم با همـون لبـخند موزيانه ش ميگه : ديدي فضاي خوشبو و مطبوع دستشويي چقد تو رو سر حال آورد ؟؟؟ ديدي چقد استعدادت شكوفـا شد؟؟باز تو بگـو سيـفون بكـــشششششششش !!!! باز تـو بگـو سيفــون بكششششششش !!!
¤ داريــم آماده ميشيم كه بريـم بيرون !!! مامانم اومده تو اتاقم بهم ميگـه : شكلات جان، يكم كمتر آرايش كن ... اگه گرمت نيست مقنعه ت رو بذار . مانتوي خوب بپوش . كه امروز داريم قدم ميزنيم هي از ديدن گشت ( گشت انتظامي )دلت نلــرزه !!! ....
برميگردم مامانم رو نگاه ميكنم !!! يه روسري خوشكل گذاشته و جلوي موهاي پلاتيــنه شدش از روسري بيروونه !! مانتويي رو كه با هم از يه مغازه جينگول مستون خريديم پوشيده و يه آرايش خوشكل و ملايم كه صورتش رو صد برابر زيبا تر ميكنه !! ....... وقـتي از جلوي آينه رد شـد خودشم خنده ش گرفـت !!!
¤ غروب جمعه بود !!! بابا تو گوشش هدفنش بودُ داشت ساز ميزد .... !!! منم دلم گرفتـه بود. گفتم مامان ، چيزي نميخواي ؟؟؟ من يه سر ميخوام برم بيرون !!! .... با تعجب پرسيـد : كجــــا ؟؟؟
منم با يه لوندي خاص و به شوخي گفتم : با آقـاي نسـكافه قــــــــرار دارممممم !!! ..... يهـــو بابام از اون ور بلند پرسيــد شكلاتتتتتت ؟؟؟كجااااااااااااااااااااااااااااااا ميخواي بريييييييي ؟؟؟ .... اك كه هي !!! شانس ما رو باش !!! فك كرده بودم نميشنوه !! ولي دقيقا همونجايي رو كه آقاي پدر نبايد ميشنيد ،شنيــــــد !!! ..... بعدم گفتم ميخواممم برم واسه مامان وسايل بخرم !!! ... بعدش گفت: خودم ميخــرم !!! :ديييي !!! حالا بيا و درستش كن !!!
¤ صبـح داشــتم با آقاي نسكـافه تلفنـي صحبت ميكــردم !!!
يهــو صداشُ كُلفت كردُ با لحن محكمي گفت : ززززززن ؟؟؟
منم صدامُ لرزون كردم ُ گفــتم : جانم ســرور من ؟؟
دوباره با همــون صداي كلفت گفت : زنننننننننننننن !!!! واسه نهــار چي دُرُس كردي؟؟
منم با صداي آرومُ مطيـع گفتم : آقا جان واستـون جوجه كباب گذاشتم ... البته قيمــه هم دُرست كردم....!!!
گفت : واسه شــام چييييييييييي ؟؟؟
منم گفتم : آقا جان،الان دارم واسه شام كشك بادمجون درست ميكنم !!! .....
يهــو هــر دومون پــقي زديم زيــر خنده !!! .... بهش گفتم : كُلـــــي حال كرديااااا ... واسه چند ثانيه هم تو زندگيت منُ مطــيع ديدي ... :)) ...!!!
وقتـي دوباره شد همون نسكافه ي دوست داشتني.... گفتم : نسكافه ؟؟؟؟ .... گفت : جان دلمم ؟؟؟ (( وقتي اين جمله رو ميگه من ميميــــــرم)) ... گفتــم : واقعـني شبيه مــَردا شده بوديااااا !!! خداييش ازت ترسيده بــــودم !!! .....
گفت : دستت درد نكنـه !!! حالا ديگه مـَردَم نيستــيم ؟؟؟؟ .........
(تو دلــم) گفتم ....: نــه ... نــه .... !!! فـــرشــته اي !!
اول اينكه سلام ... خيلي خيلي سلام ... ميدونم...ميدونم خيلي بي معرفت شدم !
ولي باور كنين هنوز با اينجا نتونستم مثه وبلاگ جديدم ارتباط برقرار كنم ...
حال جسميم هم خوبه !!!
البته يه مدت حالت تهوع با روانم بازي كرد ... ولي خب... خداروشكر الان خيلي خوبم !
بماند كه چقد داداشه آقاي نسكافه،اونو اذيت كرد كه نكنه داره پدر ميشه. و جدي جدي بهش گفته
بود به شكلات بگو بره تست حاملگي بده....![]()
بماند من به مامانم ميگفتم : آره مامان ... اتفاقا خيلي هوس ترشي جات دارم .. فك كنم نوه ت پسره ....
و اين مامان من بود كه به طور غليظـــــــــي ميگفت : استغفرالله![]()
بماند كه هر وقت عمه م منو ميديد ميگفت : خوب شد اين لباساي حاملگي مُد شد ... وگرنه تو تا الان چطوري بچه ت رو قايم ميكردي ؟؟![]()
....
بماند كه من چقد دستم روو شكمم ميذاشتم و هي ميگفتم : وايييي داره تكون ميخوره !
و زن داداشم با ذوق ميگفت: آيييييي خاله قربونش بره
بماند كه من ميگفتم مامان؟؟ اسم پسرم رو خوبه "رُهــام" بذارم . و مامانم چپ چپ نگام ميكردُ بعد از چند دقيقه كه تو فكر بود ميگفت : رُهام خوب ني !! يه اسم ديگه انتخاب كن![]()
بماند من چقد آقاي نسكافه رو اذيت ميكردم و ميگفتم : آره ديگه ! .... اومدي اينجا و ترتيب منو دادي و منو با يه بچه تو شكمم تنها گذاشتي و رفتي ...
و آقاي نسكافه ميخنديد و ميگفت : من كه مطمئنما كاره من نيست.. !!!
و من با كلي ناز و عشوه ميگفتم: اوهوممم... آره... راست ميگي... وقتي تو نبودي من اشتباه كردم...خب هر انساني اشتباه ميكنه.... ببين عشق من.. تو آقايي بكن و بذار بچه م از تو شناسنامه داشته باشه. ....
و بماند كه چند روز همين"حاملگي تخيلي "ماها رو سرگرم ميكردُ از ته دل ميخندوند.... !!!
امـروز داشتم با آقاي نسكافه تلفنـي صحبـت ميكـردم......
ازم پرسيد : شكلات ؟؟ هنـوز حالت تهوعت بهتـر نشده؟؟؟
منم گفتم نــه... ( قابل توجه شما دوستان عزيز 3 روز مداوم حالت تهوع داشتم )
همينطوري كه داشتيم صحبت ميكرديم ... زرتـــــــــي گوشي رو داد به داداشش...!
حالا فك كن من تا حالا بعد این همه مدتی که با نسکافه دوستم با داداشش صحبت نكردم...دقيقا اولين تماس تلفني من و داداششه.
يهو خشكم زد كه چي بگم آخه. .. بعد از سلام و احوال پرسي گفت : خب شكلات جان. شنيدم حالت تهوع داري.
منم كه خشكم زده بود و مونده بودم چي بگم...(داداشه آقاي نسكافه،دكـتر هستن) آخه اولين صحبتمون من چطوري در مورد حالت تهوع باهاش حرف بزنم ... هر ترفندي زدم كه موضوع رو عوض كنم نشد كه نشد![]()
دوباره ازم سوال كرد: خب عزيزم؟ يه سره تهوع داري؟ يا بعد از غذا و خواب؟؟؟
من با كلي خجالت و حجب و حياء ِ نداشتم گفتم : توو كل روز تهوع دارم .. يعني اصلا قطع نميشه
گفت:سفيده ي چشات زرد نشده؟
گفتم: نه!
گفت: ادرارت بــو نميده؟؟؟
با كلي فحش و بد وبيراه تو دلم به آقاي نسكافه بهش گفتم : نه!
دوباره پرسيد : چند روز درميون مدفوع ميكني ؟؟ (به عبارت خودمون ميريــني ؟؟)
اينجاش ديگه خدايي داغ كرده بودم ... فك كن . پشت تلفن داشتم از خجالت آب ميشدم... آخه چي بگم بهش؟؟...
گفتم : من اصولا با دستشويي رفتن مشكلي ندارم. بعد از هر غذايي ميــريــنم !! ( البته پشت تلفن موودبانه تر گفتم)![]()
گفت : آخرين قفسه ي سينه ت ، نزديكه كبدت..دردي احساس نميكني؟؟؟
گفتم : نـــــــه... من حالت تهوع ام رو 3 روزه نگه داشتم.... هر وقت خواستم بالا بيارم كنترلش كردم.
با تعجب گفت : خب چرااااااا ؟؟ ... اين كارُ نكن... بالا بيار ُ راحت شو![]()
گفتم :نهههه... از استفراغ كردن خيلي بدم مياددددد.
. حتما تو دلش گفت ( اين دختره هم خُله ... ببين داداشمون رو ميخوايم به كي بديم... 1 ساعته ما رو اسكول كرده. دختره ي بيــكار...خُ عينه آدم بشين بالات رو بيار.) ....
وقتي ديدم ساكت شده و توو دلش داره بهم فحش ميده گفتم:.من فشارم پايينه. فك ميكنم اين تهوع واسه فشار پايينم باشه. و اينكه من خيلي كم خونم. چند روزه ويتامينام رو نميخورم و احتمال ميدم كه اين حالت تهوع واسه كم خوني و نخوردن قرصم هم باشه !
گفت : آره ... حتما ويتامين هات رو بخـور! یه کوفت هم روش ! ( البته جمله ی آخرشو احتمالا تو دلش گفت ) ![]()
خلاصه خداحافظي كرديم ُتـموم شد... ماشالله اينقدم با حوصله بود اگه يكم پـا ميدادم از راه دور تمام اجزاي بدنم رو معاينه ميكرد....![]()
اينـم از اولين مكالمه ي من و داداش آقاي نسكافه !!!
كــُلي شرمنده ام!![]()
پاپاي !
عاشق صدای بارونم .... پنجره ی اتاقم رو باز میکنم .... وقتی اون نسیم خنک تنم رو نوازش میده٬حس خوبی پیدا میکنم ......
دلم میخواست آقای نسکافه پیشم بود .... تو این هوای مطبــوع هیچ چیزی بیشتر از آقای نسکافه نمیچسبه !!!
مستر ؟؟ .... دلم برات تنگ شده !!
ســـــــــلام همگي !!!
خونه ي نوم مبارككككككككك !!! بدون گل و شيريني ٬سرت رو انداختي پايين٬ اومدي توو؟؟![]()
بالاخره اسباب كشي كردم ..... اونجا رو خيلي دوس داشتم ... خيلي .... ولي ديگه واقعا خودسانسوري واسم سخت بود .... تمام فك و فاميل هر روز تو وبلاگم بودن .... !!! هيچي نميتونستم بنويسم !!! مثلا چند هفته پيش بابام بهم ميگه : شكــلات ؟؟؟ اون پستت خيلي قشنگ بود !! آفرين !!! فك كنننننن !!!
خووووووولاصه ... به سختي از اون وبلاگم دل كندم ! دوستاي خيلي خوبي داشتم !!! ولي ديگه به اينجا بايد عادت كنم !!! قراره من و لبخند پنبه اي سنگ صبور هم باشيم !!!
فعلا ميرم.... مواظب خودتون باشين !!! دست تو پريز نكنين تا برگردمممم !!!
قوبون همـــگي : شكـلات !!!
پـاپـاي !!!
